کی شود آرام دل گر نبیند روی یار

ترسم این است که پایم نرسد بر کوی یار

دیده را خونبار کردم روزو شب در خلوتم

کور گشتم حس بویایی نیاورد بوی یار

شرمسارعقل وایما ن گشت دل  تنهایم

روی رفتن نیست دگر آب رفته جوی یار

یارب این آشفتگی پس کی به پایان میرسد

این من مسکین بتابم تاری از  یک موی یار