برای دوست

تقدیم به روح ملکوتی سردار بزرگ
گلدی حسینونده عزایه بو نوادا'
دوشدی قولون مثل ابوالفضل کربلادا'
زهرا سنه وردی مقامی نینوادا'
قانون سپیلدی گویلره شهر بلادا'
ایران سنون آوازوه قربانی قاسم
دشمن بله بیلدی الولاندون کول اولدون
غنچه لنوب سن گل اولوب صحرایه دولدون
عطرون باسبدی عالمی کیم دئیر کی سولدون
بیرده نهال انقلابی سن سواردون
توتدی مبارک شهرتون دنیانی قاسم
زهرا نشانی سان سلیمانی آدوندور
گتدون حسین امدادینه عباس آقوندور
خمینی درسینده شهادت مکتبوندور
باشین اوجالدان رهبرین شجاعتوندور
اثبات ائلدون پرچم ایرانی قاسم
گفتار نیک پندار نیکدور سوزلرونده
آئینه دور اسماء اعظم گوزلرونده
اما و اگر یوخ دانشسون سوزلرونده
امنیت ایجاد ائیلدون اوز مرزلرونده
نابود ائلدون چوخدا گوزل شیطانی قاسم
رهبر نه گوزل ملتینن قیلدی نمازون
امضا کفنون اوسته وروب فاطمه خاتون
بش آل عبا ایلشیب اوستینده مزارون
شاهد گورجکسن سندی کربلامحزون
خلعت وریب رهبرده سنه عبانی قاسم

مسئول اگه جان وقف اده بو ملته خاطر
حرمت قویار الله اوناهر خدمته خاطر
عبرت گرک قاسمدن آلا وحدته خاطر
قویماز کی علم یرده قالا اممته خاطر
حاتم سنه قرباندی. سلیمانی قاسم

ایران سنون آوازوه قربانی قاسم
آباد اولا ایرانینن او کرمانی قاسم
توتدی مبارک شهرتون دنیانی قاسم
نابود ائلدون چوخ گوزل آمریکانی قاسم
حاتم سنه قرباندی سلیمانی قاسم

لالا لالا دختر گیسو پریشونه شهر باران

بیا قربون قد و بالات بخواب جونوم من فدای چشمات
لالا لالا دختر گیسو پریشونه شهر باران
لالا لالا چونسیمی خوش دلنوازان گیسوم گیلان
لالا لالا. لا. لا لا لا بخواب ای جانوم
بخواب لا لامن برای تو بهترینها را آرزومندم
بخواب ای دلبره نازم به هر سازی بگی می‌سازم
برایت در قلب مسکینم با حریر دل جا ميندازم
لالا لالا ناز یکدانه زنم بر موهای تو شانه
کشم نازت به هر بهونه بگردم دورت جانانه
گل پونه یاس دردانه عزیزه تاج سرخانه
لالا لالا لا لا لا لا لا لا لا من تکون میدوم تو بخواب آرام
به دریایی فکر بکن آرام که قنداقت رو موجاشه
به جنگل‌ها فکر بکن جانم سبزی‌ شالیهاش زیر پاهاته
به چشمه سارانش هم بنگر نوش جان کن آبش گوارته
تصور کن بلبلانش را به مدح تو هم غزلخوانن
بخوابی در بستر گرمم بخوابی ای نازنین دختر
به من بنگر عاشقت هستم دورتو گردم همچو پروانه
بخواب لا لا جان من.... بخواب لا لا جان من....

گنجشکها

آغاز صبح با تو
بیدار شدیم تو از سرمای دیشب گفتی من غر زنان که چرا پتو نمیکشی سلامی گفتم بلند شدم به عشق تو منقل حیاط را پر زغال کردم وکتری را پر از آب روی منقل گذاشتم به سراغ آشپز خانه رفتم چند تخم مرغ محلی برداشتم با کره محلی بیرون آمدم تو در کنار اتش روی صندلی نشسته بودی به سراغ باغچه رفتم چند عدد گوجه یخ زده باغچه را چیدم با چند فلفل به کنار تو آمدم تابه را روی آتش گذاشتم با احساس وعشق شروع به درست کردن املت شدم نان‌ها را تکه تکه کردم بر روی آتش داغ شدن همه چیز مهیا بود برای یک صبحانه با عشق یک آن دیدم کنار آتش صندلیت خالیست داد زدم لعنت به این زندگی کجا رفتی پس صدای نیامد بلندتر دادزدم
بازم صدای نیامد صبهانه را برای گنجشک‌ها گذاشتم من هر چه دورتر میشدم آنها زیاد تر میشدن آرام نگاهشون میکردم که چقدر با آرامش و عشق داشتن صبحانه میخوردن من سالهاست در انتطار خوردن همچین صبحانه ای بودم هستم و خواهم ماند...

تو عطر یاس کدامین فصلی؟
که مشامم هر ثانیه وهر روز هر فصل لبریز از عطر تن توست

چه قدرتی در عشق توست که تمام وجود مرا احاطه کرده است
چه زیبای نهفته ای در سیمای توست که تمام جای جایه مکانها تصویر تو پیداست
چرا تا به زیبای یک تصویر به ابهت یک کلمه به وقار یک نام به مرتبه ای از معرفت به شکوه یک آفرینش می اندیشی باز تداعی گر وجود توست
تو کیستی که بدون تو نفس در سینه حبس می‌شود با یاد تو رگهای قلب به شریان می افتد
نه نه نه اصلآ تو کیستی که من زنجیر کرده‌ام خود را در قفس تو که آزادی برایم پایان زندگیست
آری نمیدانی کیستی! تو خوشبوترین عطری تو زلالترین عشقی زیباترین آفریده ای با وقارترین نامی با شکوهترین کوهی با آرامشترین محبس امنی تو زیباترین بهترین والاترین هدیه خداوندی درست که ندارمت اما هر ثانیه بامنی باز به خداوندی خداوندی
« جز خواستن تو هیچ نخواهد دل من
فراقت بی رحمی است ، اما این رنج کشیدن
بخاطر تو می ارزد به تمام خوشی های جهان . »
نگارش اربعین 1401

کیستی تو

تو عطر یاس کدامین فصلی؟
که مشامم هر ثانیه وهر روز هر فصل لبریز از عطر تن توست

چه قدرتی در عشق توست که تمام وجود مرا احاطه کرده است
چه زیبای نهفته ای در سیمای توست که تمام جای جایه مکانها تصویر تو پیداست
چرا تا به زیبای یک تصویر به ابهت یک کلمه به وقار یک نام به مرتبه ای از معرفت به شکوه یک آفرینش می اندیشی باز تداعی گر وجود توست
تو کیستی که بدون تو نفس در سینه حبس می‌شود با یاد تو رگهای قلب به شریان می افتد
نه نه نه اصلآ تو کیستی که من زنجیر کرده‌ام خود را در قفس تو که آزادی برایم پایان زندگیست
آری نمیدانی کیستی! تو خوشبوترین عطری تو زلالترین عشقی زیباترین آفریده ای با وقارترین نامی با شکوهترین کوهی با آرامشترین محبس امنی تو زیباترین بهترین والاترین هدیه خداوندی درست که ندارمت اما هر ثانیه بامنی باز به خداوندی خداوندی
« جز خواستن تو هیچ نخواهد دل من
فراقت بی رحمی است ، اما این رنج کشیدن
بخاطر تو می ارزد به تمام خوشی های جهان . »
نگارش اربعین 1401

کر و لال شدم

رمق خواندن و نوشتن را چنان از من ربودی که دیگر نه میخواهم بنویسم ونه حرفی بزنم فقط بالی میخواهم که پرواز کنم به مکانی که فقط خود را در خود پیدا کنم زیرا سالیانیست مرده متحرک بی جانی هستم که نمی‌دانم چرا این آه و دم سنگین بلای جان شده است گویی نفرین شده این زمین پوچ و کویر لایتناهیم باز نمی‌دانم چرا تو مخاطبم شدی حال که به تو می اندیشم میبینم تو سزاواربهارانی. 

الهی بهار آنچنان از تو پذیرا باشد که غرق در شادی باشی و تمام پرندگان بسرایند برایت نغمه های عاشقانه وگل دهند باغچه های خشکیده از برای شکوفای تو وباران محبت وسلامت را خداوند سرازیر کند بر وجود نازنینت 

تمام سواد واندن

ای پیغام عشق خدایی

 

غرق در شادی تو را دیدم جهان بر کام توست
این چنین دریایی طوفانی  چه آسان رام توست

تو خداوندی مگر افتاده ای پیش از خدا
من سرآغاز سخنهایم حروف نام توست

در مسیر باد طوفان چونکه ره گم میکنم
ساحل امن و قرارم بی هوا بر بام توست

دیده و دل هر دو با نام تو در تاب و تبند
زندگی بی قید و شرط اسیر دام توست

گفت حاتم گر خوش است احوال من باور مکن
این فرو پاشی یقین از عشق نا فرجام توست

زیر سایت سبز گردد ،بر قرارو استوار....

 

 

 

 

 

تولد....

پدید آمدن.پیدایش.میلاد .ولادت.زاد روز.عیدالمیلاد.ظهور .آغاز.

 

چه نشاطی وصف ناپذیر در این واژگان نهفته است

آمدن چقدر شیرین است

انتظار آمدن شیرین تر

وقتی به آمدن یا پیدایش انسان فکر میکنم خوشحالی فوق عجیبی در من بوجود می آید...

جهان کودکان چقدر دوست داشتنی است...

جهانی توام با شادی و نشاط امید... 

بدون نیرنگ صاف و زلال...

با خوشحالی خوشحالن و با بی توجهی غمگین و ناراحت

فرشته های آسمانی و دوست داشتنی .سلام

دنیایی بدون آزار و اذیت بدون جنگ و فریب نیرنگ .بستری همواره پر از آرامش و آسایش برایتان آرزو میکنم...

لحضه لحضه دوران انتظار آمدنتان به کاممان شیرین باد

مبارک باشد این روئیدن جوانه های گرانبهای که نامشان 

فقط فرشتگان آسمانی میتواند باشد....

  زاد روزتان مبارکباد.مانا باشید

 

آسمان را یک ملک کم شد چو آمد بر زمین
مقدمش باشد مبارک بر عزیز من همین

 


او که آمد از برایت یک بغل شادی بیارد
نام زیبایش بپیچد در یسار و در یمین

 


ارمغان آسمانی مثل خورشیدی بتابد
حق نگهدارش دعا گویش محمد(ص)امین

 


کور شود چشم حسودان تا نبینند ند رخش
تو بخوانی از برایش وان یکادو والذین

 


عزت و شادی و شعف  دولت بیاره قدمش
سایه ات نیز مستدام باشد به حق آل سین

 


من که خوشحالی خودرا بهر پیغام تو دیدم
باز گویم صد هزاران بار مبارکها بر این

 

 

بدترین مرگ مرگ تدریجیه

تو مرا کشتی ولی خاکم نکردی سالهاست

حال این مقتول زنده بد ترین حالهاست

 

آسمان در زیر پایم بود اگربود بال عشق

در زمین ماندن سرانجام بد بی بالهاست

 

میوه ها را یک به یک عشاق برچیدند ولی

عشق مادر باغ گیتی در میان کالهاست

 

 

.......

 

 

 

 

 

 

 

....

 

می شود آیا شکست تصویر در دل زنده را

 

نالها دارم ازاین غمهای در غمها نهان
نه دگر جانی زمن مانده نه هست از تو نشان

در غیاب تو دلم تاوان سختی داده است
از کدام آذر بخواهم پس دهد عمر خزان

های و وای و حسرت و دردشد نسیب از زندگیم
در فراقت می نهم نامی بر آن *جبر زمان*

گر چه میدانم غم خود کرده راتدبیر نیست
من مگر خود کرد ام ؟نفرین من بر دیگران

زندگی زیباست، گفتی مشکل از چشمان توست
انتظاری نا به جا داری زچشم خون فشان
 
بارها تغیر دادم من نگاهم را ولی
زندگی هر لحضه تصویر تو می آمد در آن

 حاتما بشکن دگر تصویردر دل زنده را
گاه گاهی هم کمی لالائی محزون بخوان

خاسه یار


دانلود آهنگ جدید

 

 

نشتیره پله سری آخ تچقدر ناز داری یار

 

 

 https://www.dl.sazetaleshi.ir/music/Ava%20Talesh/www.sazetaleshi.ir.taleshibolbolen.mp3

گلمسن گلمه ولی عطروی یولا منیچین


 

دانلود آهنگ جدید

نقدر یاقسا گوزیم یاقدراجام من سنیچین
یاقشن خاصیتی چوخدی عزیزیم دنیچین

نینیرم ؟؟گوزلریمی گورمسه آی جمالوی
سنیلن دنیا گوزلدی اولماسون. اولسن نیچین

منده یعقوب تکین گوز ورجم تا جان آلام
عطروی یولا منه ور یئله گلسین منیچین

گر مشامم دولا لبریز اولار شوق وصال
گزمرم دنیانی من والله بیر آیری گولیچین

شاد اولوب شاد یاشارام منده همایون گزرم
تازدن توی توتارام ب بختور بختیمیچین

حاتمم خوشدی اورگ بو خیال یازماقلارنان
قفسده قالماق و اولمک فرقی یوخ بلبلیچین

کجا ای دل ؟؟؟که پای لنگ داری!!!!♡♡♡♡

عشق توأم با تقوا و عفاف

] نکته ای که باید[ مورد توجه قرار گیرد اینست که...‏ 

حتی عشق های شهوانی ممکن است سودمند واقع گردد ، و آن هنگامی است‏ که با تقوا و عفاف توأم گردد . یعنی در زمینه فراق و دست نارسی از یک‏ طرف و پاکی و عفاف از طرف دیگر ، سوز و گدازها و فشار و سختی هائی که‏ بر روح وارد می‏ شود آثار نیک و سودمندی به بار می‏ آورد .

عرفا در همین‏ زمینه است که می‏ گویند عشق مجازی تبدیل به عشق حقیقی یعنی عشق به ذات‏ احدیت می‏ گردد و در همین زمینه است که روایت می‏ کنند:

من عشق و کتم و عف و مات مات شهیدا


" آن که عاشق گردد و کتمان کند و عفاف بورزد و در همان حال بمیرد ، شهید مرده است " .

(جاذبه و دافعه علی علیه السلام ، ص53)

آیا عشق اگر توأم با تقوا و عفاف باشد، قابل توصیه است؟

اما این نکته را نباید فراموش کرد که این نوع عشق با همه فوائدی که درشرائط خاص احیانا به وجود می‏ آورد قابل توصیه نیست ، وادیی است بس‏ خطرناک . از این نظر مانند مصیبت است که اگر بر کسی وارد شود و او با نیروی صبر و رضا با آن مقابله کند ، مکمل و پاک کننده نفس است ، خام‏ را پخته و مکدر را مصفی می‏ نماید ، اما مصیبت قابل توصیه نیست . کسی‏ نمی‏ تواند به خاطر استفاده از این عامل تربیتی ، مصیبت برای خود خلق کند ، و یا برای دیگری به این بهانه مصیبت ایجاد نماید.

چنانکه می‏ دانیم در تعلیمات اسلامی به آثار و فوائد مصائب و بلایا زیاد اشاره شده و نشانه‏ ای از لطف خدا معرفی شده است ، اما به هیچ وجه به کسی‏ اجازه داده نشده است که به این بهانه مصیبتی برای خود و یا برای دیگران‏ به وجود آورد .
به علاوه ، تفاوتی میان عشق و مصیبت هست ، و آن اینکه

عشق بیش از هرعامل دیگری " ضد عقل " است ، هر جا پا گذاشت عقل را از مسند حکومتش‏ معزول می‏ کند .

اینست که عقل و عشق در ادبیات عرفانی به عنوان دو رقیب‏ معرفی می‏ گردند . رقابت فیلسوفان با عرفا که آنان به نیروی عقل ، و اینان‏ به نیروی عشق اتکاء و اعتماد دارند از همین جا سرچشمه می‏ گیرد . در ادبیات عرفانی همواره در این میدان رقابت ، عقل محکوم و مغلوب شناخته‏ شده است . سعدی می‏ گوید :

نیک خواهانم نصیحت می کنند     
              خشت بر دریا زدن بی حاصل است

شوق را بر صبر قوّت غالب است                   عقل را بر عشق دعوی باطل است

نیروئی که تا این حد قدرتمند است و زمام اختیار را از کف می‏ گیرد و به‏ قول مولوی :

" آدمی را همچون پر کاهی در کف تندبادی به این سو و آن سو می کشد " ....

چگونه‏ می‏تواند قابل توصیه باشد .
برگرفته از.
(جاذبه و دافعه علی علیه السلام ، ص54 و 55)

 

 

چرا چون در دلی از سنگ داری
که  چون من عاشقی دلتنگ داری

تو در بسم الله هر گفتگویی
 چرا با ماحدیث جنگ داری

تو راضی میشوی با دور گشتن
چه اصراری به این فرسنگ داری

چو پائیزی خزان شد زندگیم
تو اما سبزی و  صد رنگ دری


تو  خوشبختی و منهم خوش ز بختت
خدا را شکر که کوک آهنگ داری

کمی با من مدارا کن که از من
دل دیوانه ای در چنگ داری

فراوان فکر در سر آمدو رفت 
(ساقول )ای دل که از بد ننگ داری

هزاران سنگ در راه هست حاتم
نرو این ره که پای لنگ داری

(ساقول)=(مرحبا)

 

 

 

به صرف یک استکان همدردی


دانلود آهنگ

اومدن و رفتن تو دست خودت نیست بدان
عقل مخالف است و دل ازت میخواد کمی بمان

خاصیت دل به همین سادگیشه تو سخت نگیر
بجنب که باز دیر نکنی یه پلک زدی رفته زمان


چای گذاشتم واسه تو خارجی نیست اما تکه
خودم با دستام چیدمش از چای باغای 
لاهیجان

میخوام شیرینش بکنی این چای تلخ مرا
با تو میشه تلخ چای خورد نذار بیفته از دهان


من هنوزم منتظرم نشسته ام چشم انتظار
یادی بکن از قدیما گذر بکن به این مکان


از شیرینی عیدامون اگردکش یادت میاد؟؟؟
بد تو من لب نزدم تو خوردی باشه نوش جان
این اولین شعر محاوره ای( دلنوشته)
تقدیم به...

سوملی نگاریم

یانرم سنن  اتور  هر گجه من نازلی نگار
سازمین سیملرینی ساز ائله سن سازلی نگار

 


تار پودیم سنن آوازویلن جانه گلر
اوخی سازونده منی یاد ائله آوازلی نگار

 

دوشمشم بر بیاباندا سسون آختاررام
یئلینن یولا منه عطروی دمسازلی نگار

 

دوداقونان یاناقونان آچلوب قرمزی گل
یئملی ایلملی دململی یازلی نگار

 

سنی تصویره چکیر گوزلریم اما یوخسان
ب نه جادودی واروندی باخشی رازلی نگار

 

قورخرام قافیه دای تنگه گله ناز ائلمه
منی باشدان ائلمه ای سوزی اولمازلی نگار

ضعف من یک ♡پاک  است  آن هم مال تو

از هجوم خستگیهای زمانه خسته ام
مثل کشتیی به طوفان بادبان بشکسته ام


قایقی دیگر نمیخواهم نجات از موج درد
ساحلم بدتر زدریاست، من ز جان بگسسته ام


 شرمسار این تن فرسوده ام اما چه سود
فرصتی  باقی نمانده کولبارم بسته ام


آرزویم بود باعشقت رهانیم زدرد 
درد بر دردم نهادی اینچنین وارسته  ام


مهجبینا تاختی بر قلب ما و شاد باش
من که اکنون در غم ویرانیم بنشسته ام

عمر خود کردم فدایت در رهت بی گفتگو     
رهروی بر کاروان رفته ها پیوسته ام  


حاتمم سر به فلک زد عشق من تا ماسوا
جز به کوی عشق تو عشقی دگرنجسته ام

قصه حال پریشان دردل سنگش اثر نکرد


ازضعف به هر جا که نشستیم وطن شد

وز گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد

جان دگرم بخش که آن جان که تو دیدی
چندان زغمت خاک بسر ریخت که تن شد

♡♡♡پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد♡♡♡

هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد


شد از تو رسوا دل من
 اسیر غمها دل من

ببین که آن چشم سیاه 
چه می کند با دل من

چو غنچه خزان رسیده 
دلم ز غم به جان رسیده

خروش من ز بی نوای
به گوش آسمان رسیده

بادردم آشنا تویی
با جانم همنوا تویی

درموج عشق و آرزو
من کشتی نا خدا تویی

دست من و دامان تو 
جان من و پیمان تو

دل در شرار آرزو
ز تابش چشمان تو

چه می شود با نگهی
مراد عاشق بدهی

که دیده دل روشن از 
آینه روی تو دارم


نسیم عشق زندگی
از عطر گیسوی تو دارم


شد از تو رسوا دل من
 اسیر غمها دل من

ببین که آن چشم سیاه 
چه می کند با دل من

ز روزگار همین حالتم پسند آمد
که خوب و زشت و بد و نیک در گذر دیدم 

برین صحیفه جانها به خانه خورشید
نگاشته سخنی خوش به آب زر دیدم


که ای به دولت ده روز گشته مستظهر
مباش غره که از تو بزرگتر دیدم


♡♡♡☆☆☆جان گفت با دلم که دگر پیش او مرو

♡♡♡♡☆☆☆دل خود چنان برفت که جان را خبر 
نکرد

درد روحم را نپرسید چند بود

در فراسوی زمان
دردی از سرمای جانکاه در مکان
با هجومی پر عطش از بهر جان
گفت نیش عقربم نیستت امان


درد از بی مهری شهروند بود
درد در نوع خود یک پند بود
درد درمانش یقین دردمند بود
میشکافت قلب سینه را در بند بود

درد با جسم و جان در پیوند بود
درد آغوشش مثال قند بود
امتحانش شایدم فرزندبود
درد روحم را نپرسید چند بود


درد گفتا  صحبتم با استخوان و جان نیست
روح تو باشد میان دیگر تورا توان نیست
من که پیران را حریفم بخت تو جوان نیست
حال که درمانت عیان نیست از منم پنهان نیست

گفتمش دردا تو را من دیده ام
بارها از دست تو نالیده ام
روزو شب با تو عجین خوابیده ام
بسترت من عافیت  ندیده ام

گفت جایی پا نهادم تا زپا اندازمت
مثل سنگی چون نگین انگشتری پردازمت
از درونت خود خوری بر جان تو بندازمت
همچو آهن پاره ای شمشیر بران سازمت
جنگ اهو است با شیر پس نگو می بازمت

 گفتمش آهی کشم خوانم من از پیشانیت
از همان بدو تولد من شدم قربانیت
هیچوقت رامم نشد این جهان فانیت
رحمی از تو کس ندیدست حاتمم ارزانیت

در محشر به تو خواهم گفت آنکه ازمن تو گرفتی همه جانم بود

اگر  خوشحالی حالا تو تماشا کن به این سوختن
 مهیاتر کنم آتش  برای شعله افروختن

بجهانم ارمغان است شادیت ای جان جان افزا
چون عبث نیست مرا بهر وجودت زیستن

 

برانی گر ز خود ما را بپوسد استخوان بازم
چو پروانه بدور شمع بسوزانم این یک تن

به شیرینی  کنی دعوت به تلخی می
دهی حاجت
گرم سنگی و من شیشه شدم راضی به بشکستن


اگر چون حاتمت دیدی شکاری بی رمق بیجان
کنم من خود فدایت جان نیازی نیست بر تهمتن

نگاه کن سوختنم اما ببین آن آتش اندازم
جوابی دارد آیا نه   به محشربا منش  رفتن

اگر من کرده ام قربان تمام دین و ایمانم
دلیلش این دل است آری جفایش نیز بود ساختن

داغ رفتن

داغ رفتن برنگشتن  وسعتش اقیانوسیست
قطره های اشک بارانی من از بی کسیست

 

خود بدست برگ خود آتش گرفته خرمنم
شعله های زیر خاکستر عجب بد آتشیست


آتش خرمن چرا دیگر مهیا گشته است؟؟!!
من نمیدانم چه سر داردچه نوع افسونگریست


ارمغان دل دادن در جهان رسوای است
گر کشش از سوی معشوقت نباشد خستگیست

درری از مرجان ذلیخا هدیه کرد بر یوسفش
بسکه یوسف را نبود عشق در برش خارو خسیست


هر کسی مجنون شود بر کوی لیلایش رود
عاقبت بیند که لیلا بهترین فریادرسیست


 تهمت ناجور مزن بر عشق پاک عاشقان
عشق حاتم در هوس معنی نمودن نا کسیست

 شهد شیرین پیدایش  نو گل شکفته به کامتان شیرین باد

 

 

 

 

 

تولد....

پدید آمدن.پیدایش.میلاد .ولادت.زاد روز.عیدالمیلاد.ظهور .آغاز.

 

چه نشاطی وصف ناپذیر در این واژگان نهفته است

آمدن چقدر شیرین است

انتظار آمدن شیرین تر

وقتی به آمدن یا پیدایش انسان فکر میکنم خوشحالی فوق عجیبی در من بوجود می آید...

جهان کودکان چقدر دوست داشتنی است...

جهانی توام با شادی و نشاط امید... 

بدون نیرنگ صاف و زلال...

با خوشحالی خوشحالن و با بی توجهی غمگین و ناراحت

فرشته های آسمانی و دوست داشتنی .سلام

دنیایی بدون آزار و اذیت بدون جنگ و فریب نیرنگ .بستری همواره پر از آرامش و آسایش برایتان آرزو میکنم...

لحضه لحضه دوران انتظار آمدنتان به کاممان شیرین باد

مبارک باشد این روئیدن جوانه های گرانبهای که نامشان 

فقط فرشتگان آسمانی میتواند باشد....

  زاد روزتان مبارکباد.مانا باشید

 

آسمان را یک ملک کم شد چو آمد بر زمین
مقدمش باشد مبارک بر عزیز من همین

 


او که آمد از برایت یک بغل شادی بیارد
نام زیبایش بپیچد در یسار و در یمین

 


ارمغان آسمانی مثل خورشیدی بتابد
حق نگهدارش دعا گویش محمد(ص)امین

 


کور شود چشم حسودان تا نبینند ند رخش
تو بخوانی از برایش وان یکادو والذین

 


عزت و شادی و شعف  دولت بیاره قدمش
سایه ات نیز مستدام باشد به حق آل سین

 


من که خوشحالی خودرا بهر پیغام تو دیدم
باز گویم صد هزاران بار مبارکها بر این

آرامشم بد خدا نام توست

مرا با تو اگر کار است چرا؟چون حرف بسیار است
بیاد آوردنت آری فراموشیت دشوار است

برای هر کسی گفتم چه داغ دل زتو دیدم
نهاد از دل بر آوردو بگفتا این چه پیکار است

شب و روز از تو نالیدن نشد مرهم به زخم دل
شفای درد این عاشق فقط دیدار و دیدار است

بگفتند خستگی در کن بخوابی گر ببینیش
نداستند که مجنون را نباشد خواب بیدار است

بهارم چون خزان گشته تمام فصلها برهم
ندارم حرف آخر من سرم دیگر سر دار است

بیا رسوائی این عشق گرفته عالم جان را
نمیپرسی نپرس اما بدان حاتم که بیمار است

جهان را بی تو بسر بردن نمی ارزد پرکاهی
چنان زخمی شدم از عشق که حالم همچو یک مار است

 

کجای کجای عزیزم کجای

دلتنگی....
آری دلتنگی= .گیج .مات ومبهوت.استرس.فشار روحی .نگران.غمگین .عصبی
و به قولی((( هنگ کردن مغز)))
حس عجیبی است البته تکلیفت با خودت مشخص است!!!!!!

چون بی دلیل دلتنگ نیستی....
(ولی  نه پای رفتن نه قرار آرام گرفتن فقط انتظار کشننده ترین حالت ممکن)
وقتی دلتنگ که می شوی تمام آسمان قلبت سیاه میشود ......
 آفتاب غروب میکند تاریکی تمام وجودت را احاطه می نماید و آنگاه از خود سوال می کنی به چه می اندیشی؟؟؟؟!!!.....
پاسخ. هزار جوابیست!!!!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی شده....
کجاست....
چه بلای سرش آمد....
چرا نیومد....
کجا رفته.....
شما ندیدینش...
وای خدا.....
باران گرفت.....
خیس نشه .....
چتر برده....
خدا کنه باران بند بیاد...نا مفهوم بود؟نه!
یعنی خدا کنه تمام آن حس نیا مدناش از ذهنش پاک بشه.... که بیاد...

اصلا میاد.....
دیر شد.....خداااااااا
هزاران سوال برای دلتنگی حال باید فقط یک جواب را انتخاب کنی که هر هزار جواب درست است!!!!!!
این تخیلات ذهن نیست واقعیت خیلی از آدماست....

..
بیماری روح است در جان  ...
راه مبارزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
《《درد بی عشقی علاجش آتش است》》
  تو نمیدانی که من از دوریت چه میکشم
من تمام لحضه های عمر را در آتشم
چون که می سوزانیم این یک دلیل خوب نیست
قسمت من این شده تا بار هجران بکشم


 《《ولی چون آتشم ،  در زیر خاکسترپی بادم 

 مرادریاب ای شیرین ترین رؤیاکه فرهادم 

 که تا هفت آسمان لرزد زمین در زیر آوازم 

وگر مُهر خموشی بر لبم  بنهاده چون سازم》》


ولی هرگز بدون تو .نمیسازم .نمیسازم.نمیسازم

بدرود....آه 
با تمام تفاصیل بازم ( با آه ) به پایان رسید....

 خواهی آمد؟؟؟؟؟!!!!

چه میشود که بیایی...
من به انتظار آمدنت نشسته ام...
برایت انار شب یلدا را دونه کرده ام و در کاسه قلبم ریخته و  باخون دلم  رنگش نموده ام ....
آخه گفته بودی انار دوست داری.....
و دو لیوان چای ریخته ام  تا از دهن نیفتاده است بیایی...
اگر آمدی و زود هم رفتی مشکلی نیست..
 سالیانیست. یک لیوان آب برای بدرقه راهت از اشک چشمانم تدارک دیده ام...
میدانم که موقع رفتن دست و پایم خواهد لرزید ....
به جای آنکه به کوچه بپاشم روی گلهای قالی خواهم ریخت...
پس تا دوباره آمدنت باز صبر میکنم...
 شاید گلهای قالی بزرگ شوند تا هدیه دیگر برای تو مهیا سازم  ...
چون تو گلهای رنگارنگ را هم دوست داشتی..
من نیز نظاره گر رشد گلهای قالی خواهم بود..
میدانی گلها نوید آمدن تو را میدهند...
آیا گلهای قالی خواهند روئید؟؟!!...
پس تو نیز خواهی آمد!!!!!!
در ضمن به باران نیز گفته ام ......
که رد پای تو را از کوچه خیالم نشوید....
راستی اگر آمدی من نبودم نشانم را از گلهای
قالی بپرس...
یادت نرود که گفته بودی می آیم....
و من نیز گفته بودم میمانم....
وهمچنان چشم انتظار توام!!♡♡♡♡

رد پای تو.....

بنظرم آدم بی دلیل به کسی فکر نمیکنه....
بی دلیل کسی را دوست نداره..بی دلیل کسی را فراموش نمی کنه..بعضی از آدما،بدون اینکه بدونن خوبن ...بدون اینکه حرف بزنی حالت را می فهمن..بدون اینکه لمسشون کنی،حست میکنن...بعضی مرز آدم بودن را رد میکنن ...وهمینه که ابدی میشن...گاهی وقتا که دلم می گیره...به تو فکر میکنم ...به خودم..به اینکه چرا دلتنگی هیچ راه درمانی نداره....بعضی وقتا که دلم میگیره دو تا چای میریزم پشت پنجره میشینم و به آسمان خیره میشم..بغزم مگیره...میگم شاید اونجا دوباره پیدات کنم..می گن خدا بزرگه؟نه!؟
هر وقت بی هوا یادت می افتم به این فکر می کنم که شاید دل تو نیز برایم تنگ شده باشه...بعضی آدمها همیشه هستن  حتی اگه رفته باشن ولی جای پاشون تو قلب انسان حک شده هست ...آنجاست که در فضای مجازی که دنبالشون میگردی عکساشونا میبینی... تازه دوباره داغ دلت تازه میشه  

و آنوقته که..

تابه صبح من صفهه گوشی خود بوسیده ام
کرده ام بالش دریغ از خواب فقط نالیده ام

 

او که همراه من است دارد خبر از حال من
یک شبم باشد حرام راحت اگر خوابیده ام

 

سبدی در دست تو در حال پاشیدن گل
مهربانی تو را در فصل خزان دیده ام

 

رو تو آهسته به زیر پات قلبی خفته است
 سالها من  خش خش صدای پات شنیده ام

 

برف و مهتاب زمستان چه کنند جلوه گری
عکس زیبای تو را دیدم به خود بالیده ام

 

برف و مهتاب به کنار چهره یارم زیباست
غنچه ای از باغ جنت در زمستان چیده ام

 

دل مهربان اسیر قفس *خود باخته را تدبیر نیست

 

مرغ من زیبائیت گردیده تاوان دادنت

کاش می شد تو هم رنگ کلاغ پیراهنت


در قفس گر چنگ و نوکت را زنی بر آهن دل

بستری گردد مهیا از برای ماندنت


حال که گر گشتی اسیر یا که کردندت شکار

دل ببند بر آشیانت از برای خواندنت


گر چه بازی یا عقابی یا که مرغی نغمه خوان

در قفس ماندن نباشدفرقشم با مردنت


بهر این آزادیت باید شوی  روزی  هلاک

همچنان بر میله ها کوب تا رسد جان کندنت

 

 

کاش می شد تو هم......**  دلی مهربان داشتن و وفا دار بودن *که  بهتر بود نبودی وگر نه....

پروفایل دوست

تو برایم ای عزیز دنیایی از آرامشی
علت و معلول معلوم هست چه حاجت بینشی


عمر من کوتاه است اما عمر تو باشد فزون
من نمیخواهم بر این عمر سیه افزایشی

چون تو را دیدم بدن لرزید خوب فهمیدم
بد تو هرگز نخواهم داشت دمی آسایشی


مثل یک طفل یتیم. بخت بد، نازکش مراست
خسته ام گفتم اجل آید کشد نوازشی

من که یک سرباز صفرم فاتح میدان توئی
دیده ای رمز و فنون جنگ هر رزمایشی

دل به هر جا گر بتازد پیرو دستور توست
گوش جان با توست اگر داری بگو فرمایشی

حال که در آرامش و آسایشم  نوازشی
دارمت جانا من از تو فقط یک خواهشی

وقت دفن و کفن من آئی به پیشم غم مخور
تربتی از زیر پایت را بیاور بالشی


تربتی از ...کنایه از/خاکی که زیر سر مرده می گذارن

خود زنی دل

می روم تا دلم از درد تو آزاد شود

لیک دور است کسی ،خود زندو شاد شود

 

آن خرابی که تو در این سینه به بار آوردی

جز به دست تو ،بعید است که آباد شود

 

کاری از داد سر دعوی ما ساخته نیست

عشق حکمی است که از قاضی بیداد شود

 

نوبت فصل تو م... دی بی رحمی هاست

بنشین حاتم دیوانه که خرداد شود

 

گفتم ای کوه چه بر غیرت عشق آمده گفت

نیست شیرین که کسی رهرو فرهاد شود

 

ای غم از سردی این هق هق من شاد نباش 
شاید این بغض گره خورده که فریاد شود

ای کاش که ای کاش نبود

کاش در حسرت یک زندگی ای کاش نبود
کاش سرمای بهار بخت بد راش نبود
غمزه لحضه نگاهی شده حسرت به بر عمر
کاش چشمان تو را سر قلاش نبود
قند آن واقعه تاراج نمود خرمن گیتی
کاش در وصف جهانی خبر از ناش نبود
در نوردیدم بساط زندگی را روز و شب
لایه دندان مرا جز تیکه محاش نبود
کاش آن چیز عیان بود نمی گشت بیان
کس نمیفهمید دگر این عشق تراش نبود
کاش این جوی عمر از بهر دریا اینهمه
مهربانی را به سر میکرد و کراش نبود
کاش که ای کاش که ای کاش که  ای کاش  نبود
بهر آن کرم درخت نیز کاش سمپاش نبود
حاتما پس از چه رو موی دماغت شده عمر
چون ز بخت بد تو آلت منقاش نبود

 

راش=سرو

قلاش=حیله گر مکار چشم جادوئی

ناش=فغان گریه زاری

محاش= تکه نان سوخته

تراش=دوست داشتن یکطرفه

کراش=آشفته پریشان

منقاش=موچین

کاش سمپاش نبود کنایه = کاش آزار و اذیت کردن وجود نداشت حتی کسانی که به ما آسیب میزنند