خبرم هست که خوبم نه به اندازه تو

تو نگین پادشاهی و منم بنده تو

با همه ناله وشکوه زجها و گفتگو

از چرا گشت دلم باز دروغ خوانده تو

من ندانم که چه بازیهانمودست سرنوشت

که تمام تار وپودم شده شرمنده تو

سوختم از برایت من چه شبها ناگزیر

عاقبت در وادی عشق شدم رانده تو

من نرنجاندم دلی رنجانده شد اما دلم

آرزو دارم که رخشان شود آینده تو