با من بنشین تا که کنم وصف کمالت
حتی نرسم گرچه به یک حسن جمالت 

دانم که دگر وصل تو با ما شدنی نیست
اما چه کنم دلخوشم از فکر وصالت

با طعنه میازار دلم را که ملول است
دل رحمیم آموز تو از رب جلالت

عاشق شدن آری ز همان اصل غلط بود
لعنت به فراق و به غم عشق و اصالت

گفتی که حاتم ز ره عشق چرا بی سرو پائی
پاسخ چه بگویم که جوابی به سوالت