کلاماتی که یک دنیامعانی مبهم وجان کاه در آنها نهفته است....

عشق.دل.وصال. فراق.قسمت. تقدیر.قلب .زندگی.......مرگ

بیاد دوران دبستان که در جمله سازی همیشه باید کمک میگرفتیم وبا تکرار هر یک از این کلمات که برایمان مفاهیمی نداشت .اماشادی و تلخی را در چهره هر شخص کمک دهنده ای به وضوع می دیدیم. که یا آه از نهاد بر می آمد، یا لبخند ملیحی، که نشانگر بیان مفهوم کلمات بود .ولی ما هرگز فکر نمیکردیم که زمان چه جملاتی از این کلمات برایمان خواهد ساخت .غرق در شادی بودیم وبی خبر از مفهوم واقعی.بخاطر همین است که هر شخصی دوست دارد زمان در کودکیش متوقف شود

بقول استاد شهریار ادیب سخن

(کاش قئدیب بیرده اوشاق اولیدیم )

کاش دوباره به دوران کودکی بر می گشتم

ولی زمان در گذر است، خیال باطل:

یا در باره انشاء .تنها پرسش از آینده این بود که میخواهیدچکاره بشوید؟

هرگز سوالی مطرح نشد که در آینده چه جوابی برای 💜خواهی داشت.؟!!!

او که هیچ عقل و منطقی سرش نمیشود،همان دل یکه سواریست بر اسبی چموش که از تمام اعضاء بدن. مغز.چشم.گوش.پا.......طلب دارد،مثال،  چرا به موضوع  وجودش اندیشیدی.چرا او را دیدی.چرا در وصفش شنیدی.چرا به دیدارش رفتی.....وآخر نیز همه محکوم به جرمی که خود دستور داده است، وخود نیز محکوم به فنا ونابودی با پایانی تلخ... حال تو بیا برایش از قسمت وتقدیر جمله بساز در صورتی که دل همان کودک است، هیچ معنی و مفهومی از کلمات نمیفهمد  آری او کاملا"یک شخص دیگریست در وجودشما و همیشه نیز برنده جنگ نبرد نابرابر است......

از عقل میکاهد

چشم را نابینا میکند

غرورت را زمین میزند

رمق در راه زندگی را از پا میگیرد

وبه مرور اعضا را نحیف

  واستخوانها را می پوساند!!!!!!......

《پای سگ بوسید مجنون گفت مردم این چه بود

گفت این سگ گه گاهی کوی لیلی رفته است》