یاد آنروز که در دفتر شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
گ
.
قمارعشق شیرین است، اگرچه باز میبازم...!!!
تو از آس دلت مغرور و من دلخوش به سربازم...!!!
چه حکم است اینکه میدانی که حکم دست من خالیست؟!!!
دل و دستم که میلرزد خودم را پاک میبازم...!!!
ورق برگشته است امروزوتو حاکم منم محکوم...!!!
چه باید کرد با این بخت میسوزم و میسازم...!!!
تو بازی میکنی از رو و من آنقدر گیجم که...!!!
نمیدانم کدامین برگ را باید بیاندازم...!!!
اگرحاکم تویی، ای عشق! من تسلیم تسلیمم...!!!
همه از برد مغرورند و من بر باخت مینازم...!!!
قمار عشق با من، مثل جنگ شیر با آهوست...!!!
در این پیکار معلوم است پایانم از آغازم...!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۸ ساعت 3:3 توسط حاتم آزمون
|