مرا با تو اگر کار است چرا؟چون حرف بسیار است
بیاد آوردنت آری فراموشیت دشوار است

برای هر کسی گفتم چه داغ دل زتو دیدم
نهاد از دل بر آوردو بگفتا این چه پیکار است

شب و روز از تو نالیدن نشد مرهم به زخم دل
شفای درد این عاشق فقط دیدار و دیدار است

بگفتند خستگی در کن بخوابی گر ببینیش
نداستند که مجنون را نباشد خواب بیدار است

بهارم چون خزان گشته تمام فصلها برهم
ندارم حرف آخر من سرم دیگر سر دار است

بیا رسوائی این عشق گرفته عالم جان را
نمیپرسی نپرس اما بدان حاتم که بیمار است

جهان را بی تو بسر بردن نمی ارزد پرکاهی
چنان زخمی شدم از عشق که حالم همچو یک مار است