درد روحم را نپرسید چند بود
در فراسوی زمان
دردی از سرمای جانکاه در مکان
با هجومی پر عطش از بهر جان
گفت نیش عقربم نیستت امان
درد از بی مهری شهروند بود
درد در نوع خود یک پند بود
درد درمانش یقین دردمند بود
میشکافت قلب سینه را در بند بود
درد با جسم و جان در پیوند بود
درد آغوشش مثال قند بود
امتحانش شایدم فرزندبود
درد روحم را نپرسید چند بود
درد گفتا صحبتم با استخوان و جان نیست
روح تو باشد میان دیگر تورا توان نیست
من که پیران را حریفم بخت تو جوان نیست
حال که درمانت عیان نیست از منم پنهان نیست
گفتمش دردا تو را من دیده ام
بارها از دست تو نالیده ام
روزو شب با تو عجین خوابیده ام
بسترت من عافیت ندیده ام
گفت جایی پا نهادم تا زپا اندازمت
مثل سنگی چون نگین انگشتری پردازمت
از درونت خود خوری بر جان تو بندازمت
همچو آهن پاره ای شمشیر بران سازمت
جنگ اهو است با شیر پس نگو می بازمت
گفتمش آهی کشم خوانم من از پیشانیت
از همان بدو تولد من شدم قربانیت
هیچوقت رامم نشد این جهان فانیت
رحمی از تو کس ندیدست حاتمم ارزانیت