اگر  خوشحالی حالا تو تماشا کن به این سوختن
 مهیاتر کنم آتش  برای شعله افروختن

بجهانم ارمغان است شادیت ای جان جان افزا
چون عبث نیست مرا بهر وجودت زیستن

 

برانی گر ز خود ما را بپوسد استخوان بازم
چو پروانه بدور شمع بسوزانم این یک تن

به شیرینی  کنی دعوت به تلخی می
دهی حاجت
گرم سنگی و من شیشه شدم راضی به بشکستن


اگر چون حاتمت دیدی شکاری بی رمق بیجان
کنم من خود فدایت جان نیازی نیست بر تهمتن

نگاه کن سوختنم اما ببین آن آتش اندازم
جوابی دارد آیا نه   به محشربا منش  رفتن

اگر من کرده ام قربان تمام دین و ایمانم
دلیلش این دل است آری جفایش نیز بود ساختن