ازضعف به هر جا که نشستیم وطن شد

وز گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد

جان دگرم بخش که آن جان که تو دیدی
چندان زغمت خاک بسر ریخت که تن شد

♡♡♡پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد♡♡♡

هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد


شد از تو رسوا دل من
 اسیر غمها دل من

ببین که آن چشم سیاه 
چه می کند با دل من

چو غنچه خزان رسیده 
دلم ز غم به جان رسیده

خروش من ز بی نوای
به گوش آسمان رسیده

بادردم آشنا تویی
با جانم همنوا تویی

درموج عشق و آرزو
من کشتی نا خدا تویی

دست من و دامان تو 
جان من و پیمان تو

دل در شرار آرزو
ز تابش چشمان تو

چه می شود با نگهی
مراد عاشق بدهی

که دیده دل روشن از 
آینه روی تو دارم


نسیم عشق زندگی
از عطر گیسوی تو دارم


شد از تو رسوا دل من
 اسیر غمها دل من

ببین که آن چشم سیاه 
چه می کند با دل من

ز روزگار همین حالتم پسند آمد
که خوب و زشت و بد و نیک در گذر دیدم 

برین صحیفه جانها به خانه خورشید
نگاشته سخنی خوش به آب زر دیدم


که ای به دولت ده روز گشته مستظهر
مباش غره که از تو بزرگتر دیدم


♡♡♡☆☆☆جان گفت با دلم که دگر پیش او مرو

♡♡♡♡☆☆☆دل خود چنان برفت که جان را خبر 
نکرد