گنجشکها
آغاز صبح با تو
بیدار شدیم تو از سرمای دیشب گفتی من غر زنان که چرا پتو نمیکشی سلامی گفتم بلند شدم به عشق تو منقل حیاط را پر زغال کردم وکتری را پر از آب روی منقل گذاشتم به سراغ آشپز خانه رفتم چند تخم مرغ محلی برداشتم با کره محلی بیرون آمدم تو در کنار اتش روی صندلی نشسته بودی به سراغ باغچه رفتم چند عدد گوجه یخ زده باغچه را چیدم با چند فلفل به کنار تو آمدم تابه را روی آتش گذاشتم با احساس وعشق شروع به درست کردن املت شدم نانها را تکه تکه کردم بر روی آتش داغ شدن همه چیز مهیا بود برای یک صبحانه با عشق یک آن دیدم کنار آتش صندلیت خالیست داد زدم لعنت به این زندگی کجا رفتی پس صدای نیامد بلندتر دادزدم
بازم صدای نیامد صبهانه را برای گنجشکها گذاشتم من هر چه دورتر میشدم آنها زیاد تر میشدن آرام نگاهشون میکردم که چقدر با آرامش و عشق داشتن صبحانه میخوردن من سالهاست در انتطار خوردن همچین صبحانه ای بودم هستم و خواهم ماند...